به یادم میماند که ماندگار شد این هفتمین روز اردی بهشت 91
دُخی جونم
امروز ٧ اردیبهشت شدیم شش ساله- سال ٨٥ همچین روزی جشن عروسیمان را گرفتیم .
امسال خیلی درگیریمون زیاد بود و منو بابات بین برو بیاها و در هم ریختیگی خونه و فرشده گی کارها این روزرو برای هم و با هم مرور کردیم
تو شلوغی اسباب کشی ، مامانم بهم زنگ زد و خبر اومدن عزیزی رو بهم داد
دیداری تازه شد هرچند خیلی کوتاه بود زمانش کم .. اما با این حال نه تنها برای من بلکه همه اون جمع حاضر مثل باریدن بارن رحمت خدا بود .
توی اینهمه خستگی های روزگار چقدر که انرژی گرفتم
جای بابات خیلی سبز بود و اونم خیلی درگیر یک عالمه کار خونه و کارخانه بود .نتونست بیاد .
امروز با این همه بدو بدو های چندین روزه ام ، دیدم اصلا خسته نیستم
چه هدیه ای بهتر از این .
مرسی خدا
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


به یادم میماند که ماندگار شد این هفتمین روز اردی بهشت 91
